نوشته هام

تغییر(قسمت دوم)

سه شنبه, ۲۴ دی ۱۳۹۸، ۱۱:۴۶ ب.ظ
تو فرصت باقیمانده تا کنکور شروع کردم حسابی برای سینما بخونم.خودم رو دائم تو دانشگاه هنر فرض میکردم.
خلاصه کنکور رو دادیم ولی وقتی نتایج اومد شوکم زد.
قبول نشدم.
دلم میخواست به زمین و زمان فحش بدم.
یک سال درس خوندم و هیچی به هیچی
برای اینکه آروم بشم رفتم سراغ احمد
من:قبول نشدم
احمد:حتما خیریتی تو این قبول نشدن هست.
من:برو بابا مگه مهدی طارمی ام جوابم رو اینجوری میدی؟یعنی چی خیریتی تو این قبول نشدن هست؟
احمد با خنده:مهدی طارمی؟
من:احمد اصلا حال و حوصله شوخی ندارم
احمد:من جدی گفتم به نظرم اگه میرفتی سمت هنر گمراه میشدی
من:این چه نگاهیه که تو به هنر داری؟
احمد:من درباره گمراهی تو صحبت کردم نگفتم هنر چیز خوبی نیست
من:ول کن بابا اصلا حوصله ندارم
احمد:حالا برنامه ات چیه؟
من:دنبال اینم دوباره کنکور بدم
احمد:به نظر من که همون حوزه رو ادامه بده
من:نه رسالت من تو هنره
احمد:خودت میدونی
از خونه ی احمد اومدم بیرون و عزمم رو جزم کردم تا دوباره کنکور بدم
این سری کتاب های بیشتری رو دور و بر خودم ریختم و پیش خودم میگفتم امکان نداره دیگه قبول نشم
باز هم یک سال تلاش بی وقفه داشتم
سعی کردم از لحظه لحظه هام استفاده کنم تا اینکه کنکور دادم و این سری قبول شدم اونم کجا سوره
داشتم بال درمیاوردم از خوشحالی
دیگه فکر میکردم یه پا حاتمی کیا شدم برای خودم
تصمیم گرفتم دوباره برم سراغ احمد
تو راه از خوشحالی ادای نوید محمد زاده رو درمیاوردم
وقتی همه زندگیت میشه یه کنکور
دو سال عمرمو پاش گذاشتم
اصلا نمیفهمیدم چی دارم میگم و نفهمیدم چه جوری رسیدم دم خونه احمد
وقتی احمد در رو باز کرد پریدم جلوش و گفتم
قبول شدم خوشحالم احمد
ایشالله قبولی قسمت عمه ات
ادامه دارد...
  • اقای ‌ میم

نظرات (۳)

  • آقای مهربان
  • سلام

    قبول حق :)


    فقط یکم زود رسید به اخرش !

    پاسخ:
    سلام
    :)

    ادامه داره
    چه طور بود؟
    خوبه؟
  • آقای مهربان
  • خوبه

    فقط یکم سرعتش بالا بود

    زود رسید به اخرش

     

    یکم سعی کن بیشتر فضاسازی کنی

    مثلا بعد از اینکه قبول نشدی:

    سلانه سلانه داشتم می رفتم سمت خونه ی احمد. از کوچه ی شهید رضوی پیچیدم توی کوچه سجادیه. همیشه سر کوچه شون یه گربه ی لیم نشسته و داره با در و دیوار ور میره. قبلا هر موقع که از اینجا رد میشدم یا یه لگد حواله اش میکردم، یا اگه یه چیزی داشتم بهش میدادم تا یه دلی از عزا در بیاره. اما این دفعه حتی دل و دماغ نگاه کردن بهش رو نداشتم. از سر بی حوصلگی چپ چپ نگاهش کردم و اونم با یه میو که نمی دونم خمیازه بود یا واقعا صدا در آورد، جوابمو داد. دیگه رسیده بودم دم خونه ی احمد. پلاک5. یه در دولنگه ی رنگ و رو رفته که همیشه ی خدا درست بسته نمیشه و دوتا زور محکم که بزنی چهارتاق باز میشه.

    پاسخ:
    قبول دارم که سرعتش بالا بود

    باید تلاشم رو بیشتر کنم و کمتر عجله کنم
  • محبوبه شب
  • توصیفات آقای مهربان قشنگ تر بود!

     

     

    حوزه میرفتین؟؟ چرا جدا شدین؟

    پاسخ:
    داستانه
    ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
    شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
    <b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">